تبليغاتX
GOLDONHAYE BI GOL

GOLDONHAYE BI GOL

گلدونهای بی گل

سال 9 مبارک

......... فکر نمی کردم بازم برگردم و چیزی بنویسم. وقتی از کسی امیدشو بگیری و انگیزه ای بهش ندی مثل اینکه همه چیزشو گرفتی. خیلی حرفها برا گفتن دارم ولی به قول یارو گفتنی ...

توی این همه مدتی که گذشت اتفاقهای زیادی توی زندگیم رخ داد,خیلی تجربه ها و خاطرات جدیدی شکل گرفت, همه چیز بعضی وقتها اونطوری پیش نمیره که فکرشو می کنی.

نمی دونم کسی این پیغامو می خونه یا نه؟ نمیدونم دوستان قدیم منو به خاطر دارند یا نه؟ نمیدونم هنوز قلبی هست که یه طپش اسم منو صدا کنه و با لحظه ای سکوت بگه آرمین کجا رفت؟ چی شد؟ چی کار می کنه؟

اما با این حال می دونم هنوز آرمین برفی توی ذهنش,توی یادش و توی قلبش اسم خیلی ها رو زمزمه می کنه و با خودش می گه: دوستون دارم و هیچ وقت هیچ کدومتون فراموش نخواهد شد.

امیدوارم همیشه شاد و موفق باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 20:19  توسط آرمین برفی  | 

دیگه همه چیز تمومه...... از هیچ آدمی خوشم نمیاد. می خوام تا آخر عمر    تنها  باشششششم

هیچ کس لیاقت احساس منو نداره. همتون مثل همیند. این آخرین نوشته ی منه

برای همیشه خدانگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 23:21  توسط آرمین برفی  | 

رسم عاشق شدن مدرن

سلام به همه بروبچه های باحال

این مطلب یکی از نوشته های خودمه. تجربه ها و اتفاقات در چند سال آخیر باعث شد یکمی به خودم بیام و با یه دید دیگه به دنیا نگاه کنم. این مطلب رو برای کسانی نوشتم که قلبهاشون هنوز از عشق لبریز. امیدوارم این مطلب کمکتون کنه که به عشق دلخواتون برسید. 

ادامه ی مطلب رو کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 14:34  توسط آرمین برفی  | 

روزهاي خوب داره مياد !!!

اين همان هيچ است كه از هيچي خود مي گويد. چرا آخرين برگ به هنگام افتادن از شاخه ي درخت آرزوها خنديد؟! مگر نمي دانست كه تنهاترين لحظه هاي عمر شاپركها در خلوت روياي او رقم مي خورد؟! ولي باز خنديد و رفت... رفتن از بيداري به خوابي ابدي. اما باز خنديد! زمين او را در آغوش گرفت، باد وحشي با آن همه فريب نيرنگ خود با نيشخند مرگبارش بر سر برگ خسته ايستاد، باز برگ خنديد! باد با فريادي پر از كينه پرسيد: به چه چيز مي خندي؟

برگ زرد و خسته در حالي برق اميد در چشمهايش مي درخشيد به صورت باد نگاهي انداخت. سكوتش سرشار از نا گفتني ها بود. باز خنديد!

اين بار، باد بود كه مي لرزيد و وحشت در وجودش موج مي زد. باد چه در چشمهاي برگ ديد كه اين گونه پريشان شده بود؟؟! زمين لب به سخن آورد و گفت: بهار در راه است...

اين تكرار هميشگي حيات است كه اين تازگي را در قلب زمين جاي مي دهد.

لحظه اي چشمهايم را مي بندم و به اولين چيز كه به ذهنم ميرسد فكر مي كنم. چيزي جز تو به يادم نمي آيد. آخر چرا؟!    خوب اين رسم عاشقي است، ديگر غصه بس است. بايد خنديد! خنديد به آن همه پوچي و بي ثمري. ولي، ولي بهار در راه است...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 0:5  توسط آرمین برفی  | 

دوباره سلام

سلام به همه دوستان

من اومدممممممممممممممم

دلم واسه همتون تنگ شده بود. از امروز مثل سايه پا  به پاتون ميام.

دوستون دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 0:3  توسط آرمین برفی  | 

کجاست غیرت مردمان ایرانی ؟!!!

بله این روز ها در کشور ما چون بحث سیاسی وجود ندارد و دولت نیز که همیشه به فکر مردم است و می خواهد که مردم شریف ایران بیکار نمانند بحث مبارزه با بد حجابی را پیش کشیده است . هر چند مدت یک با طرح مبارزه با بدحجابی در کشور برگزار می شود و با موافقان و مخالفان زیادی روبرو می شود . طرحی که به نظر من کارشناسی دقیق نشده است و مامورینی که این ماموریت را انجام می دهند اکثراُ صلاحیت ارشاد جوانان عزیز و مردم شریف ایران را ندارند و طرز برخورد با یک جوان پارسی (به گفته پیامبر گرامی اسلام اگر علم در ثریا باشد مردانی از پارس به آن دست خواهند یافت )را نمی دانند.بر خلاف گفته احمدی نژاد در زمان انتخابات ریاست جمهوری که با صراحت در شبکه دو در مورد نوع پوشش جوانان هر گونه پوشش را آزاد و بلا مانع اعلام کرد هم اکنون می بینیم که نه تنها به حرف خود عمل نکرده است بلکه به طور افتضاحی با عنوان مبارزه با بد حجابی با پوشش ملت مبارزه می کند . در پایان نظر شما دوستان خوبم ! را به ویدیو جالبی از مبارزه با بد حجابی در سطح شهر تهران که در آن ماموران به طور وحشیانه ای قصد سوار کردن دختر جوانی را به ماشین پلیس دارند و نکته بسیار جالب این تصاویر مستند این است که مامور مرد حاضر در محل که وظیفه اصلی او ارشاد و همراهی پلیس زن است خود شخصاُ با عملی قبیح دخترک جوان را که نا محرم می باشد را در آغوش گرفته و با زور وارد ماشین می کند رفتاری که در دین بزرگ اسلام نفی شده است.

برای دیدن ویدیو کلیک کنید  

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:4  توسط آرمین برفی  | 

آرمین برفی از خودش می گه

<بیوگرافی خودم>

سلام به همه ی دوستان خوب و مهمان های همیشگی کلبه ی درویشی ما...

چندتا از دوستان خوبم خواسته بودند که بیوگرافی خودم و در مورد خودم بگم. از همتون به خاطر لطفی که نسبت به من دارید ممنونم.

ادامه ی مطلب رو کلیک کنید          


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 16:8  توسط آرمین برفی  | 

بیوگرافی داریوش

بیوگرافی، دیسکوگرافی و شرح حال هنرمند - داریوش

داريوش در ۱۵ بهمن سال...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 19:3  توسط آرمین برفی  | 

بیوگرافی سیاوش قمیشی

 سلام  

از امروز می خوام بیوگرافی خواننده ها و بازیگرها رو بذارم. اگه کسی مدّ نظرتون هست بگید تا براتون بذارم...

سیاوش قمیشی در ۲۱ خرداد سال....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 20:26  توسط آرمین برفی  | 

حرف اول و آخر

 

         BehnimrAz

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 4:30  توسط آرمین برفی  | 

نوروز 1386

سلام به همه ی دوستان که تا حالا مارو همیاری کردن و این کلبه درویشی رو با نظرات خودشون نوربارون کردند

برای تمامی شما آرزوی موفقیت و سر بالندی می کنم و امیدوارم توی این سال جدید جز خوشی و عشق توی دلتون نباشه......

سال نو مبارک 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 1:56  توسط آرمین برفی  | 

صدای شب

 

من پشيمان نيستم

من به اين تسليم مي انديشم، اين تسليم درد آلود

من صليب سرنوشت را

بر فراز تپه هاي قتلگاه خويش بوسيدم

در خيابانهاي سرد شب

جفتها پيوسته با ترديد

يكديگر را ترك مي گويند

در خيابانهاي سرد شب

جز خداحافظ، خداحافظ، صدايي نيست...

                                                                         فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 13:7  توسط آرمین برفی  | 

بدون شرح ...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:26  توسط آرمین برفی  | 

آخرین شب در حیاط آرزوها

آن شبی را به یاد بیاور که فرشته ها گریان بودند. من و تو نیز گریه می کردیم و تو در آغوش سرد من آتش عشق را شعله ور ساختی. تمام دنیا در دستهای من بود٬ دیگر چه می خواستم.

تو برایم کافی بودی. برای من بهترین شب زندگیم بود.  تو هنوز در آغوش من بودی ولی من برای لحظه ای به سفری درون خود رفتم. همه جا را خاکستر پوشانده بود ولی قلبم پر از ماتم بود.

این بار این آتش عشق نبود که مرا می سوزاند.... این آتش هوس تو بود که قلب بی گناه مرا می سوزاند. من بازیچه ی دست تو شده بودم. وقتی به خود برگشتم چشمهایت بسته بود و به من تکیه داده بودی. تنم یکباره لرزید و با نا امیدی از تو پرسیدم که آیا مرا تنها می گذاری؟ چشمهایت را باز کردی و به من خیره شدی و گفتی نه!!!

غم در چشمهای من نشست٬ دنیایی که برای لحظه ای به دست آورده بودم ویران شد. چشمانت دروغ می گفت. حتی درخت باغچه هم فهمید. چقدر من ساده بودم... حالا که نیستی دیگر برو............                     برای همیشه خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 23:48  توسط آرمین برفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 23:43  توسط آرمین برفی  |